حکایت قهوه تلخ

حکایت من با تو
حکایت قهوه ایست که امروز به یادت تو
تلخ تلخ نوشیدم
.که با هر جرعه بسیار اندیشیدم
که این طمع را دوست دارم یا نه؟
.
و آنقدر گیر کردم بین
دوست داشتن و نداشتن
که انتظار تمام شدنش رو نداشتم
.
تمام که شد
فهمیدم باز هم قهوه میخواهم
حتی تلخ تلخ!!
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۶:۱۵ ب.ظ توسط دلـدارتــو
|
سلام خدمت بازدید کننده گان گرامی