هنوز مات بازی عجیب سر نوشت بود
به دور دست خیره شد به او به عشقشان بدون او همیشه زندگی:غریب و زشت بود...
به فکر آن زمان که زیر نور ماه می نشست و نامه های عاشقانه ای که می نوشت بود...
به یاد حرفای او خدای من مگر نگفت؟؟؟؟ آپارتمان نقلی ام برای او بهشت بود....
به ذهن ساده اش خطور هم نکرده بود که تمام نامه های عاشقانه رو نوشت بود!!!
به عکس روی طاقچه نگاه کرد وگفت: چقدر این فرشته ی قشنگ بد سرشت بود!!!!!!!!
نشست پشت پنجره به دورها نگاه کرد هنوز مات بازی عجیب سر نوشت بود...........




سلام خدمت بازدید کننده گان گرامی